Monday, September 27, 2010

این تارای سفید که خودمم برگشتنشون رو باور نکردم به جهنم، اما یادم می مونه که هنوز 2 هفته از 22 سالگی م مونده بود که به خاطر جابه جا کردن 4 تا کتاب یه هفته خوابیدم. یادم می مونه که وقتی دنبال علت گشتیم این 4 جلد کتاب سنگین ترین چیزی بود که پیدا کردیم.همه چی باید همین قدر واقعی باشه. باید بتونی مثل این کتابها برشون داری دستت بگیری ننشون بقیه بدی بگی می بینین؟ این بود اون باری که من زیرش له شدم. حالا من هی بگم له شدم زیر وزن ت.. بگم خیلی سنگین بود واسه م. کو خب؟؟؟ کجاست؟؟؟ کجایی لعنتی؟؟ من دنبال قصه ساختن نبودم.. باش که واقعیتی باشه. باش که قصه نسازم ازت. باش می خوام نشونت بدم..ساده..واقعی.. معمولی..

No comments:

Post a Comment