بابا کتاب رو اورده گذاشته رو میز میگه ببین به دردت میخوره. یه نگاه میندازم میگم آره مرسی..این کتابها بیشتر گاید اند.. من اکسل بلدم..ولی خوبه کلن مرسی. دوباره میگه برش دار ببین اصلن به دردت میخوره؟ چی جوریه؟ نویسنده ش خوبه؟ یه لحظه پر میشم از غر که آخه کتاب تجاری(مثلن آموزشی) نویسنده ش مهمه مگه؟ من از کی ازین کتابا میخرم که نگاه کنم بگم خوبه یا بده! اما چیزی که نمیگم کتاب رو برمیدارم میگیرم تو دستم نرم شروع می کنم که من کلن آموزش اینجوری نمی خرم ولی خب حالا بد نیست آدم داشته باشه ش و .. که چشم میافته به "تالیف:...." میماسم یهو
!
تو این چند وقت بهر بهونه ای گریه کرده بودم جز موفقیت یکی دیگه که حواست هست چقدر عقب بود؟ حواستون هست 2 سال شد؟.. من دیگه اون آدمه بیست ساله نیستم که دل خوش کنم به چاپ یه کتاب ولی بفهمین اون چند صفحه کاغذی که هنوز منتظر اوکی شدن مراحل چاپ ش هستین روزای زندگی من بود که کاغذ شدن و کلمه و بی خوابی و بی خوابی ... من بلدم. یه چیزه دیگه پیدا می کنم. یه کار.. یه ایده.. یه آدم.. می چسبم بهش.. تا جایی که بکشونتم.. بذار تهش نه موفقیتی باشه.. نه بنایی باشه ... نه عشقی...
yadam bashe azat beporsam...
ReplyDelete