گفت "اذیت می کنن؟" سرماخوردگی م عود کرد یه دفعه. صدام لرزید. بغض م ترکید. گفتم خیلی. نشنیدم دیگه هیچی. گفتم "نمی دونم. می فرستم برات" "می فرستم امشب". نمی شنیدم اصلن. نمی شد. اما یه چیزی گفت تو حرفهاش. یه چیزی که خیلی خوب بود... یادم نیست اصلن.
حس کردم چقدر نیاز دارم بهش الان.
No comments:
Post a Comment