Friday, January 7, 2011

خوبم. آره. مرسی. خب.""
مجبور میشم گوشی رو با دست راست نگه دارم. خودکار آبی رو میذارم تو جیبم. لیوان ها و آت آشغالای رو میز رو جمع می کنم می برم آشپزخونه.
واقعن؟ اوهوم. آره. نه. اوهوم.""
کاغذها رو دسته دسته مرتب می کنم. با دست چپ گوشی رو سمت راست صورت نگه می دارم. چک میل می کنم. بر می گردم آشپزخونه کتری رو میزنم بجوشه. می گیرم دست راست با چپ ریموت تی وی رو میگیرم خاموشش می کنم.
اوهوم. مرسی. آره. مرسی. نه. خب. چه خوب.""
میام اینجا با دست چپ می گیرمش با راستیه کشو رو باز می کنم چسب رو در میارم، گوشی رو با گردن نگه میدارم، بانداژ که کثیف شده رو عوض می کنم.
مرسی. نه. باشه. چه خوب.""
میام جلو آینه گوشی رو میدم دست راست با موهایی که از بغل گوش باز شده ور میرم. بر می گردم لم میدم رو کاناپه میدم ش دست راست. خدافظی می کنم. گوشی رو قطع می کنم. از رو اسکرین نگاه می کنم به زمانش. میذارمش رو میز. میرم خط خطی های احمقانه ای که از آرنج تا مچ دست راست بی حوصله کشیده شده رو بشورم.

1 comment: