این روزا که داره میاد یعنی یه بار دیگه روزای سخت. یعنی همون ترتیب اتفاقها. یعنی شب همونجوری خدافظی کنم. همونجوری تلخ صبح بیدار شم گوشی رو آنلاک کنم مطمئن شم حتی برای رفتنم بیدار نشده. بذارمش رو میز. برم مسواک بزنم. لباس بپوشم. باتری دوربین رو از شارژر درارم. ساک ها رو بذارم جلو در. شارژر رو تو کوله. کفش سبزها رو جلوی در. گوشی رو روی این میز سفیده. یه لیوان آب . وسواس واسه چرخوندن گوشی که با زاویه ی گوشه ی میز فیت شده. شارژر که از کوله درمیاد میره تو چمدون بزرگه.
کفشهام رو می پوشم. کت م رو می گیرم دستم. همه رفتن. کلید رو میندازم پشت در. بیرون هوا گرفته ست. با کفش میرم تا ته خونه شاسی رو از زیر پنجره برمیدارم.
یه بار چک می کنم. دوربین. ساک ها. مسواک. گوشی؟
حالا جلوی در کلید که تو قفل می چرخه و پله ها. یک.. دو.. سه.. چهار.. پنج.. شش.. هفت... من می شینم تو ماشین و یادم میافته که باتری دوربین رو میز جا مونده. دوباره کوچه ی تاریک. پله ها. کلید. میز سفیده.
...
وقتی نباید دنبال مقصر باشی و فک می کنی کاش نمیرفتی. کاش گوشی رو می بردی. کاش اینا واقعن یه شب بود وقت داشتی جبران کنیش. خودت بسازیش از اول.
امشب باید یک بهمن هشتاد و هشت می بود.
No comments:
Post a Comment