Saturday, January 15, 2011

دراز کشیده رو تخت. بدون هیچ صدایی. حتمن چند دقیقه ای چشمهاش رو می بنده. من نمی تونم بفهمم به چی فکر می کنه. هیچ صدایی نیست. من حواسم به ساعته. چشماش رو باز می کنه. گوشی رو می گیره دستش.
..
به چی فکر می کرد؟
..
دراز کشیده رو تخت. تو این هوا. چشمهاش رو که باز می کنه. تو فاصله ای که زمان رو پیدا کنه. تو همین فاصله ..

No comments:

Post a Comment