Sunday, October 30, 2011

:)

پنج شنبه ای بود
من از پیش خودش اومده بودم
خیلی طول کشیده بود
نای نفس کشیدن نداشتم از درد و اضطراب و خستگی
بعد من اولین گریه ی زندگیمون رو کردم واسه ش
پشت تلفن نفس نمی کشید
من نمیشنیدم
خیلی فاصله بود
خیلی
.
.
.
من امروز یه تصویر خوب داشتم
شماله
بیدارم می کنه
میریم قدم میزنیم
سیب هست
-من به سیب فکر نمی کنم معمولن-
اما سیب هست چون این تصویر تو ذهن اونه
من حس می کنم بوش رو
-یادمه هنوز-
تکیه میدم
میذارم انقدر طول بکشه که بقیه صدامون کنن
من این تصویر رو دوست دارم
خونه ی سفیدی که میگفت رو هم همیشه دیدم
میخوام اینو بسازمش پس
.
.
اند ایف آی فِیل ات ایت.. میبی آی اوت تو/

No comments:

Post a Comment