Wednesday, December 1, 2010

وقتی بهش گفتم بالاخره که باید بری ف. جان! ف. ای نمونده بود. همه ش ترس بود. گریه ش سخت نبود. آدمهای اون پایین هم می فهمیدن.. آدمهای اون پایین هم تا اینجاها پیش رفتن حتمن خودشون یه روزی یه جایی... حتمن رفتن! مگه من نرفتم؟ مگه من همین امشب واسه چند ثانیه درگیرش نشدم؟ مگه هنوز روزی صد دفعه وقتی با یه اسم، با یه خاطره دارم از جا کنده میشم از هجوم این همه فکر وای نمیستم که به هر قیمتی فقط رد کنمش.. مگه منی که انقدر سختم زور نمی زنم واسه اینکه بمونم، له شم، که فقط بگذره؟
...
.
.
امشب هیچ کدوم این نوشته ها تموم نمیشن. شب هم..

No comments:

Post a Comment