قبلنا سعی می کردم بفهمونم "حوصله شلوغی رو ندارم" بعد دیدم "آره بابا منم حوصله شلوغی رو ندارم!" "بیا" " باش"ها خیلی نرم دارن دهنم رو صاف می کنن. بعد تصمیم گرفتم تو 2، سه تا مکالمه اول م بگم "خب من خیلی اجتماعی نیستم". بعد هی من اجتماعی نبودم. حوصله ش نبود. حس ش نبود. بعد شد یه خط که خیلی محدود دور آدمهای دور و ورم کشیدم و هی "ببخشید کلاس دارم" "بعدا حرف می زنیم" "سرم درد می کنه" "نمی تونم" "نیستم" "نیستم".
.
با آخرین نفری که آشنا شدم. با تازه ترین کسی که باز شروع کردم. باید یه هیولا ساخته باشم. ازین گهی که هستم. ازین که هیچی نیستم. ازین که آدمه هیچی نیستم!
No comments:
Post a Comment