این خیلی بده که من با توام نمی تونم حرف بزنم.اما اینجا خوبه فعلا برام.آره من تمام طول پرواز رو به تو فکر می کردم.دوست داشتم به تو فکر کنم تا خوابم ببره.خوابم نبرد.من همه ی مدت خواب تو رو می دیدم ولی.قیافه ت رو نمی شناسم.نه اینکه صورتت غریبه باشه برام.آروینی که من پر می شم ازش این آدمه نیست.دستشم نیست.این هوایی که نفس می کشم توایی.من تو رو نفس می کشم تا غرق می شم توت.واسه همین با هر تکون کوچیکی که تو می خوری بدون اینکه بفهمی تعادل م رو بهم می ریزی.خفه م می کنی.می دونم این اون چیزی که تو ازم خواستی نیست.واسه همین نمی تونستم قبول کنم.حالا چی؟شب هایی هم بود که خوابیدم.اما نه وقتی به تو فکر می کردم.من بیمارم.من تو دستای مردی که صندلی ش رو رو به روم فیت می کنه هم همنقدر گم می شم.ولی باید بتونم آخرش وسایلم رو جمع کنم بدون خدافظی برم.من خوشم می یاد همه اونایی که می خوام رو استند بای نگه دارم.باید قدرتش رو داشته باشم.اینجوری کلافه می شم ازت.یه کاری نکن فک کنم نمی تونم.مستاصل می شم.
...
No comments:
Post a Comment